ميدوني چيه خدا .......
توي اين دنيات كه پر از هياهوي همه چيز هستش. واسه مني كه دونبال آرامشم موندن خيلي سخته . اي بابا ..... خودت كه شاهدي داري ميبيني چشم داري قد آسمون !!! من مال اينجا نيستم..
ميدوني
شبيه چيم خدا؟؟؟؟؟؟
شبيه آدمي كه تو يه كوچه بن بست هي ديوارو خراب ميكنه به اميد راه جديد ولي افسوس كه هر ديواري رو خراب ميكنه يه ديوار جديد روبروش ميبينه اونقدر ديوارها يكي پس از ديگري ميبينم كه از
آرزوي رهايي به اميد ديدن نقش يه پنچره راضي شدم.
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390 22:55 توسط spring
|
خدايا .......................................
باز هم .. بازهم ... بازهم.....بازهم........ موندم بين عشق و نفرت .
امروز گريه كردم .
خوشحال شدم چون هنوز هم با اشكهام با هات حرف ميزنم .
خوشحال شدم چون با اشكهام بهم ثابت شد كه من ميتونم هنوز همون آدمه سابق باشم كه سراسر
احساس ، كه سراسر عشق ، كه .......
خدا براي تو جز دوست دارم هيچ چيزي پيدا نكردم..
ميدونم شايد بگي با اين همه گناه؟؟
آره با اين همه گناه دوست دارم .
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 1:24 توسط spring
|
سلام خدا...
قربونت بشم كه واسه دوست داشتنت در گير قيد و بندي نیستم .
قربونت شم كه واسه عاشق بودنت شرطي واسم نزاشتي ...
خدا ميبيني ؟؟
ميبيني كه تو اين روزها چطور بايد كسي رو دوست داشت . خنده داره كه که آدم خودش رو اسير كنه كه شايد كسي دوسش داشته باشه .
يادته خدا بي پروا گونه همو رو دوست داشتيم . دوست دارم ها تو كريشه نبودن ولي اين روزها از بنده ات دلگيرم . خوب ميدونم كه بي سبب نيست .
هي از دوست دارمهايي كه فقط يك جمله هستيش و بس . اگه هم پشتش چي باشه در بند شرطها هستش.
خدا من عذر ميخوام قاعده بازي رو بلد نبودم .نميدونستم كه واسه هديه دادن عشق بايد دو رنگ بود.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 0:12 توسط spring
|
ميخوام برگردم به كودكي ...نميشه!!!
كفش برگشت به پامون كوچيكه.......
پابرهنه برميگردم...... نميشه!!!؟
پل برگشت توان وزن مارو نداره ........
برگشتن ممكن نيست ......
واسه رد شدن از نا ممكن كي رو بايد بيبينم؟..
رويا رو ... رويا رو ؟؟؟
رويا رو كجا ميتونم ملاقات كنم؟...........
تو عالم خواب.............
خواب به چشمام نمياد............
تا ۱۰ بشماره
يك ويك .............................
دو و سه.....................
چهار و پنچ ..............
شيش و هفت........
هشت و نه.....


+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390 22:45 توسط spring
|
خدايا چنان كن كه در لحظه مرگم بر بيهوده زيستنم حسرت نخورم
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390 22:31 توسط spring
|
نمي دانم واقعلا مال بود هستم يا نبود. شايد همون پيچ اضافي هستم . ولي بودن خيلي زيباست اي كاش مال بودن باشم.خيلي دنياي عجيبي هستيش شايد در مقابل طوفان بايد آسياب باشم نه ديوار عجيب ترين چيزي كه ميشه پيدا كرد خداست.
خدا هميشه پشته چيزهاي ساده پنهان ميشه كه ما بتونيم راحت پيداش كنيم. تو رو نميدنم ولي من خدارا خيلي دوست دارم. خدا انگيزه هست برام واسه اميد
* سخته هستيش ولي زيبا وقتي كه .........
من بهترين مرد روري زمينم . اره!! بهترين مرد دنيا دنيايي كه فقط مال خودم هستيش دنيايي كه توش من هستم و خدا من خداي دنياي خود هستم بي وجود غيد و بندها ، بي بايد ها و نبايدها ، تو اين دنيا به دنيا آمده ام همينجا بزرگ شدم و خيلي خوب ميدانم كه همينجا خواهم مرد.
آدمهاي خيلي زيادي پا به اين دنيا نذاشتن كساني كه خودم خواستم يه سركس تو دنيام بكشن ولي...... آدمهايي كه كه فكر ميكردن كه ميتونن به واسطه اين دنيا به خواستهاي خودشون برسن ولي دريغ كه هيچ وقت ندونستن كه اينجا به دنبال سراب هستن .آدمهاي منفعلت طلب بودنن بي آنكه اصل و قانون دنيا رو رعايت كنن انتظار آرزو هم داشتن خيلي زود متوجه شدن وه اشتباه فكر ميكردن و رفتند.
* سخته هستش ولي زيباست........
گاه تمام روز و شب اين دنيا سرشار از انرزي و گاهي بي حركت و دل سرد . سردي كنتراست گرما رو حفظ ميكنه.
خدا هديه اي بهم داد ، هديه اي كه ممكنه به هركسي نداده باشه . روزو شبم رو با اين هديه سر ميكنم خيلي خوشحالم كه خدا اين هديه رو به هم داد وگرنه از تنهايي ميمردم ..... اون يه هم درد ، هم سخن ؛ هم نشين ، سنگ سبور ، يا هر اسمي كه ميشه روش گذاشت. ممنونم از خدا به خاطره همه خوبيهاش .
خدا كنه كه لايق اين هديه باشم تو بيتكليفي آرزوهام اون بود . تو سرما و گرماي روزگار باهم بود توي همه لمس كردنهاي نامردي هاي روزگارم بود توي جنگ بين عشق و نفرتم بود.
آره خدا من رو به خودم هديه داد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 0:43 توسط spring
|
سلام اين اولين مطلبي هستيش كه بعد تنهاييم مينويسم....
نميدونم شايد فكر ميكنم كه تنهاييم تمام شده ، شايد يه سرابي بيشتر نباشه .
ولي ميدوني چيه ؟ آدمي كه تشنگي امانش رو بريده باشه وقتي سراب بيبينه دوان دوان سمتش ميره . هر چند خيلي خوب ميدونه كه ممكنه سراب باشه ، عقلش ميگه بابا سرابه !!! ولي قلبش قبول نميكنه و ميگه: اين همون اقيانوس
آرزوهامه . واي از اون لحظه كه هرچي بدوه بهش نرسه ونوقت كه عقل ميكوبه به قلبش واي ، واي قلبش نه ديگه توان سركوبهاي عقل رو داره نه توان موندن رو ....
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 15:24 توسط spring
|
نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق
نشوی ، برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت
قائل میشوی ، وقتی خاطره های آدم زیاد می شه، دیوار اتاقش پر’ه عكس می شه، اما
دلت برای اونی تنگ می شه كه نمی تونی عكسشو به دیوار بزنی ، شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن
دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 14:58 توسط spring
|
ای انسان کوچک گوش کن!
تو دو گزینه داشتی: بالا رفتن و ارتقا یافتن تا بلندای ابر مرد همراه با نیچه ،یا فرو رفتن تا
سطح مادون انسان ٬ همراه با هیتلر ٬فریاد زدی هایل ٬هایل ٬ و مادون انسان را برگزیدی.
دو گزینه داشتی: عیسی و سادگی شکوهمندانه اش و پل ٬و تجرد برای کشیشان و ازدواج بدون طلاق ٬
تو تجرد کشیشان و ازدواج های بدون طلاق را برگزیدی و سادگی مادر عیسی را از یاد بردی :
مادری که کودکش را برای عشق - و تنها عشق - به دنیا آورد.
دو گزینه داشتی : تفتیش عقاید بیدادگر و حقیقت گالیله ٬ گالیله بزرگ را شکنجه دادی و
تحقیرش کردی ٬با آنکه هنوز از اختراعات او سود می بری.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 17:5 توسط spring
|
به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390 1:26 توسط spring
|